تبليغاتX
بی ذوق
  ببخشید اول سلام  بعد هم این شکلک تقدیم یکی از دوستان

خب یکیشو هم تقدیم ال جی میکنم

خب پی نوشت پست قبلی   بگم که امروز  هم مسابقه داشتیم ساعت ۸تو فرهنگسرای پایداری

امروز روز بدی نبود  تونستیم که بازی رو با نتیجه ۳-۰ ببریم  اینو بگم که امروز از اول توی دروازه بودم و

خوشبختانه گلی نخوردم  اگه بازیه بعدی رو ببریم به مرحله بعد سعود میکنیم  اگه نه که حذف میشیم

امید داریم که ببریم  تو راه که بودیم  با داداشه شرط بستیم که گل نخوریم  داداشه هم قول داد که اگه

گل نخوری بنزین و پولشو دو دستی تقدیم کنه  خب شرطو که باخت  اما از بس پیش بچه ها گفت  از رو

رفتم و شرط رو کنسل کردم  گفتم  داداشی میدونی چیه من اصلا نه بنزین خواستم نه پول بنزین

مگه چقدر پول بنزین میشه که بخوام ....

خلاصه اینکه امروز فکر میکردم که بهترین بازیکن میدان شم  اما شما که خوب میدونین  تنها کسی که

حقش ضایع میشه همین دروازه بانه  بیشتر از همه  مهاجما تو دیدن  حالا نمیگن که ما با این همه

بازیکن مانکن گل نخوردیم خیلیه

خب   دوباره دعا کنین که بازیه بعد رو ببریماین ۳تا گل هم تقدیم شما

خب بازیه بعد رو توضیح میدم اگه    ازتون خداحافظی نکردم

شاید از نت برای همیشه برم

 

 

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه نوزدهم مهر 1388 توسط بی ذوق
سلام خدمت تمامیه دوستای گل و عزیزی که منو فراموش نمیکنن و به من سر میزنن
این آپو بخاطر یکی کردم که ....
میخوام از رویداد امروز بگم   خب بریم سر اصل مطلب
امروز عصر با داداشم و همکاراش قرار گذاشتیم که بریم مسابقه فوتسال
خب جاتون سبز رفتیم میدان قبا تو پاسداران فرهنگسرای پایدار
اینو بگم که فقط اونایی که کارمند فرهنگسرا بودن میتونستن تو مسابقات شرکت کنم  من هم قرار بود زیر سبیلی برم بازی  همگی دپرس که ایا من میتونم بازی کنم یا نه
خلاصه اینکه بازی شروع شد و من ذخیره نشستم البته اینو هم بگم که ۳سال میشه که بازی نکرده بودم تو تمامیه مسابقاتی که شرکت کرده بودم مقام اورده بودم نیمه اول  با نتیجه ۲ بر ۰به نفع حریف تموم شد به من گفتن که برم تو دروازه منم با روحیه کامل رفتم تو دروازه  خداییش دارم میمیرم از خجالت  الان که دارم اینا رو مینویسم خلاصه اولین توپی که اومد من ردش نکردم و بدون تعارف همراهیش کردم تا بره تو دروازه
خلاصه امشب به هیچ توپی نه نگفتم هر توپی که اومد رفت توی دروازه و ما نتیجه رو ۷ بر ۱ باختیم  البته جای شکرش باقیه که با این بازیکنایی که ما داشتیم بیشتر از اینا نخوردیم
همشون مانکن فقط شلوار سایز کمرشون پیدا نمیشد چند نفری هم عضو تیم دخانیات بودن تا کمی میدوییدن نفسشون قطع میشد خلاصه امشب خیلی  خیلی خجالت کشیدم با این دروازه بانیم
خدا بخیر کنه فکر کنم دوتا بازیه دیگه داریم
باور کنین که تو هر تیمی شرکت کردم مقام اوردم اما با این تیم فکر نمیکنم به یه برد هم برسیم
چون ترافیک بود انرژیه تیمیمون  حدر رفته بود ما از میدون ولیعصر تا میدان قبا  انتهای پاسدارن با یه دستگاه ون رفتیم  خب ایشالله بازیهای بعد بتونیم جبران کنیم
اینا چیزایی بود که به ذهنم رسیده بود تا بنویسم
ببخشین دوستان عزیز که حوصله  کردین و اپو خوندین
 
صدای پای عید می آید فرا رسیدن عید را 
 بهتون تبریک میگم ما رو فراموش نکنید 

  Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

 

عید آمد و عید آمد وآن بخت سعید آمد / برگیر و دهل می‌زن‌، کان ماه پدید آمد

حلول ماه شوال و عید سعید فطر مبارک باد! 

عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت  

همیشه وقتی مهمونی ها تموم میشه، حس غریبی دارم… چه برسه به این دفعه که مهمونی خدا داره تموم میشه…  

خدایا خیلی سعی کردم قدر این مهمونی رو بدونم ولی بازم احساس می کنم نتونستم… یعنی سال بعد هم ما رو دعوت می کنی؟  

و چقدر سخت است که این عزیزترین عید را بدون آن عزیزترین غایب از نظر بگذرانیم… اللهم عجل لولیک الفرج

نیاز عزیز از شما خیلی خیلی ممنونم

 

 

اینم عیدیه ابجی سحرم  که خیلی قشنگه

 

اینم عیدیه دوست عزیز و مهربونم


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 توسط بی ذوق

بار خدايا!
آبروي مرا به توانگري نگه دار، و ارزش مرا به تنگدستي از بين مبر که ناچار شوم از روزي خواران تو روزي خواهم، و از آفريدگان بدکارت مهرباني جويم، و به ستايش آن کس که به من ببخشايد گرفتار آيم، و به بدگويي آن کس که به من کمک نکند ناچار شوم...

 

وفادار باش مثل ماهی که وقتی از آب بیرون میاد از دوریه دریا میمیره نه مثل زنبور که وقتی از یه گل خسته شد میره سراغه یکی دیگه

 

 

 

 

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت:

«لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.»


همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.

هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:

«یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»

مرد پاسخ داد:
«من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!»

 


زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم درپی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟


نوشته شده در تاريخ جمعه سیزدهم شهریور 1388 توسط بی ذوق
درباره وبلاگ
برقرار باشی و سبز
گل من تازه بمون
نفسم پیشکش تو
جای من زنده بمون
باغ دل بی تو خزون
موندنی باش مهربون
تو که از خود منی
منو از خودت بدون
غزل و قافیه بی تو
همه رنگ انتظاره
این همه شعر و ترانه
همه بی عطر و بهاره

آرشيو مطالب


Blog Skin

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس